وای باران
شیشیه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست!!!
این روزا حال خوبی ندارم همش احساس می کنم بلا تکلیفمو روزام دارن هدر میرن ،روزای این بهار میتونه خیلی خوب باشه اخه بعد سالها این اولین بهاریه که من هیچ درس و امتحانی ندارم چون دیگه نه دانش اموزم و نه دانشجو.
اما انگار نیست،از اخرین زمانایی که شاد و شنگول و شیطون بودم و یه لحظه یه جا بند نمیشدم چند سالی میگذره ،حالا دیگه هرچی تو اینه دنبال اون صورت میگردم پیداش نمیکنم .خودمم نمیدونم چرا.دلم یه عااااااااااااااااااااااااااااااالمه اتفاقای خوب و قشنگ و دلپذیر میخواد.همه چیز بیش از حد یکنواخته.هرروز تصمیم میگیرم که عوض شم اینقدر کسل و بیحال زار نباشم که حوصله همه رو سر ببرم اما موفق نمی شم.ادیگه خودمم از دست خودم خسته شدم .
اااااااااااااااااااااااااااااااااای کسی هست که به من کمک کنه
وبلاگ نو مبارک :)
هیچ کس نیست که کمک کنه جز خودت... تا خودت اراده نکنی و کاری واسه عوض کردن اوضاع نکنی هیچ چیزی عوض نمیشه
(بگو یکی باید این حرفا رو به خودت بزنه!! :پی)
مرسی عزیزم.
خوش اومدی ببخشید وسیله ی پذیرایی فراهم نبود!
بله تو راست میگی،اول واخرش خودم باید بپا خیزم.خبرشو میدم.