.یاد باد ان روزگاران یاد باد..
چه حس زیبا و قشنگ و دلنشینیه وقتی تو فضایی قرار میگیری که یه عالمه خاطره ی شیرین ودل
انگیز رو واست تداعی میکنه،
وای که امروز چه حسی داشتم .امروز بعد ۴ سال دوباره وارد مدرسه ای
شدم که بهترین وخاطره انگیز ترین روزای زندگیمو اونجا گذروندم،پیش دانشگاهیمو میگم .از در
که تو رفتم همه چیز مثل یه فیلم از جلو چشام گذشت انگار هنوز بچه ها تو اون حیاط بزرگ در
حال گفتن وخندیدن وغیبت معلما بودن .انگار هنوز معلم ادبیاتمون وسط زنگ تفریح می اومد و
از دور واسمون دست تکون میداد و من چقدر دوستش داشتم وچقدر امروز دلم برای همشون تنگ
شده بود !
وارد دفتر که شدم ناظممون حسابی تحویلم گرفت،هر گوشه ی اونجا ،کلاسا سالن همه وهمه
هرکدوم یه چیزایی رو واسم زنده میکرد !
انتهای سالن سمت چپ کلاس انسانیA ،یکشنبه ها زنگ اخر کلاس ریاضی ،دوشنبه ها زنگ
ادبیات ،طبقه ی دوم و۱۵ اردیبهشت و جشن فارغ التحصیلی ...
یاد همشون بخیر!
وای باران
شیشیه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست!!!
این روزا حال خوبی ندارم همش احساس می کنم بلا تکلیفمو روزام دارن هدر میرن ،روزای این بهار میتونه خیلی خوب باشه اخه بعد سالها این اولین بهاریه که من هیچ درس و امتحانی ندارم چون دیگه نه دانش اموزم و نه دانشجو.
اما انگار نیست،از اخرین زمانایی که شاد و شنگول و شیطون بودم و یه لحظه یه جا بند نمیشدم چند سالی میگذره ،حالا دیگه هرچی تو اینه دنبال اون صورت میگردم پیداش نمیکنم .خودمم نمیدونم چرا.دلم یه عااااااااااااااااااااااااااااااالمه اتفاقای خوب و قشنگ و دلپذیر میخواد.همه چیز بیش از حد یکنواخته.هرروز تصمیم میگیرم که عوض شم اینقدر کسل و بیحال زار نباشم که حوصله همه رو سر ببرم اما موفق نمی شم.ادیگه خودمم از دست خودم خسته شدم .
اااااااااااااااااااااااااااااااااای کسی هست که به من کمک کنه
از روزی که تصمیم گرفتم به جمع وبلاگ نویسا بپیوندم یه بیست روزی میگذره و من حتی یه یادداشت هم ننوشتم.اینو میگن اولین پیاله و بد مستی!
امروز دیگه واقعا احساس فارغ التحصیلی دارم چون اخرین باقیمانده ی دوستان هم امروز برگشتن دانشگاه و اسر درس و مشقشون.اما من که دیگه دانشجو نیستم
ولی یه خبر غیر منتظره ظهر امروز منو باز برد به حال و هوای دانشکده وبچه ها .۲تا از بچه های کلاسمون با هم ازدواج کردن.از شنیدن این خبر خیلی خیلی خوشحال شدم اونقد که حتی خودمم تعجب کردم.اخه بچه های کلاس ما خیلی با هم جور نبودن.رابطه ی انچنانی هم نداشتیم.
حالا جالب تر اینکه پسره شمالیه و دختره ترک تبریز .جالبی اینو من میفهمم که چهار سال میون تبریزیا زندگی کردم.ادمای خوبین اما دختر به شمالی دادنشون...
خلاصه امروزم گذشت و امیدوارم . روزای خوبی پیش رو م باشن.