در عرصه ی اندیشه ی من با که توان گفت
سر گشته چه فریادی و خونین چه نبردیست
۱۱:۴۲ امشب چه حالی دارم خدایا!
ساعت ۱۱:۱۴.من حالم اصلا خوب نیست،گذشته از این که تو گرما سرمای سختی خوردم و گلوم درد می کنه ذهنمم خیلی اشفته ست.مضطربم.درست نمیدونم چرا .یعنی هم میدونم هم نه
یه عالمه کار دارم که باید انجام بدم ،برای کارای فارغ التحصیلی باید یه سری هم به تبریز بزنم ،باید کتابای ارشد رو لیست کنم و بگیرم ،دنبال جزوه و برنامه ریزی و ازمون و ازین چیزا باشم و...
اما اصلا حال و حوصله ندام ،وقت هم ندارم.واسه همه ی این چیزا یه سری چیزا هم هست که نگرانم میکنه،خلاصه این که همه چیز به هم ریخته ست ،هیچ چیز واسه انجام کارام با هم جور نمیشه منم که واسه کو چکترین چیزی فورا مضطرب میشم.
مضطربم.کلافه ام.این مریضی بی موقع هم که دیگه هیچی.هوا هم خیلی دم کرده و گرفته ست ،نمیدونم چرا بارون نمیاد.وااااااااای چقدر غر زدم.
نه یکی دیگه مونده:تازه تو سفر یکی از کفشام که خیلی دوستش داشتم و بعد چند هفته گشتن خریده بودمش گم شد.کنار ساحل جا موند.تازه بدتر اینکه سپرده بودم به بابام اون جاش گذاشت.هوم!خیلی دوسش داشتم.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و
لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم میشکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او اورم این قوم به جان باخته را
بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم میشکند
نازک ارای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش اب
ای دریغا
به برم میشکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس اید
در ودریوار به هم ریخته شان
بر سرم میشکند
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای ابله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در،میگوید با خود:
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم میشکند!
خواب در چشم ترم میشکند!
ادامه مطلب ...