چلا هیشکی واسه من نظر نمیده؟؟؟؟؟؟؟؟

                                               

           هیشکی منو پوست نداله.

جمعه ی به یاد موندنی!!!!!!!!

اپیزود اول :جمعه یکم شهریور:

یه smsمیزنم که چه خبر و در چه حالی که جواب میده یکی اومده خواستگاریش.

خیلی جدی نمی گیرم چون دوره این جور ازدواج ها بدون هیچ آشنایی قبلی دیگه قطعا سر اومده.و اونم همچین آدمی نیست.قرار میذاریم که شنبه همدیگه رو ببینیم.

اپیزود دوم:شنبه.خونه ی ما.

تو چی میگی؟پسر خوبیه .هم رشته مونه ،خانوادش خوبن،...

منو میگی:بر و  بر نگاش میکنم،کم مونده 2 تا شاخ خوشگل دربیارم.قضیه داره جدی میشه.خیلی مصمم داره راجع به این موضوع حرف میزنه.

نمیدونم چرا ته دلم خالی شد.منم نظرمو میگم ،در حالی که داره میره میگه راجع بهش بیشتر فکر میکنه و راجع به حرفای من.

اپیزود سوم:چهار شنبه،طرفای ظهر.

یه smsاومده برام.نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این عین جوابیه که میدم.در مقابل اینکه نوشته" بله" رو گفتم.

انگار آب سرد رو ی سرم میریزن.در کمتر از یه هفته، چطور ممکنه.!

 به خودم میام و تبریک میگم.وبعد...

 نمیتونم جلو سرازیر شدن اشکامو بگیرم.

اپیزود چهارم:چهارشنبه عصر.

تلفنی حرف میزنیم.نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت.اما عصبانیتمو نمیتونم قایم کنم.خصوصا وقتی میگه جمعه عقد میکنه اونم تو دفتر ازدواج

  -میگم :آخه چرا اینقدر عجله؟

  -میگه:خودمم نمیدونم ،انگار همه چیز خودش داره پیش میره.

 حس عجیبی دارم. از دستش عصبانی ام .انگار دلم نمیخوادازدواج کنه،این روز بالاخره میومد اما انگار من دلم نمی خواست باور کنم. آخه نمیخوام از ذستش بدم.

ولی یه بخش  نگرانیم مربوط به این عجله ست.باور نکردنیه.

اپیزود آخر:جمعه 8شهریور.صبح.

دل تو دلم نیست،آخه داره عقد میکنه دلم میخواست پیشش

 بودم.

   نزدیک ظهره،تماس میگیرم.

   -الو سلام.برگشتین؟مبارک باشه عروس خانم! 

  گوشی رو که میذارم هنوز هم فکر میکنم دارم خواب میبینم.تا چند روز پیش این آقا فقط یه غریبه ی ناشناخته بود و حالا...

  به همین سادگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!        

ساعت از 12شب گذشته.تموم امروز حس و حال عجیبی داشتم.مث بچه یی بودم که بچه دوم به دنیا اومده و اون نگرانه که حالا محبت مادرشو یکی دیگه داره میبره اونم بخش خیلی بیشترشو.انگار حسودیم میشه.اصلا باورم نمیشه،همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاد که هنوز نمیتونم درکش کنم.تو بهتم !!!!حس خیلی عجیبیه وقتی  بهترین و عزیز ترین و نزدیک ترین دوستت ازدواج کنه اونم اینقدر غیر منتظره. 

خیلی غریب تر از اونی که بتونم بیانش کنم یه جورایی حس میکنی از دستش دادی و اون وقته که از ته دل آرزو میکنی  کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدین و همیشه تو همون دنیای قشنگ بچگی و دوران خوب مدرسه باقی میموندین.

اما انگار باید باور کنم.این جمعه ی عجیب رو هرگز فراموش نمیکنم .باید به اون دوماد خوشبخت تبریک بگم که یه جواهر نصیبش شده.فردا به دیدنش میرم آخه حتی وقت نشد یه بار دیگه توی دوران مجردی همدیگه رو ببینیم.

                   

                 " یه دنیا قاصدک خوشبختی بدرقه ی راه زندگیت بهترینم" 

ادامه مطلب ...

و ما هم چنان

 

دوره میکنیم

شب را و روز را

 

هنوز را...